بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه
  ساعت  
  سخن بزرگان  
در پشت هیچ در بسته ای ننشینید تا روزی باز شود . راه کار دیگری جستجو کنید و اگر نیافتید همان در را بشکنید(اُرد بزرگ)
  کلام نور  
نشان منافق سه چيز است : 1 - سخن به دروغ بگويد . 2 - از وعده تخلف كند .3 - در امانت خيانت نمايد حضرت رسول اکرم (ص)
  لطیفه  
غضنفر به زنش ميگه: زن مهريه‌ات را بگذار اجرا تا با پولش خونه بخريم!
  اس ام اس  
نگاه اولت بر من اثر كرد,نگاه دومت ديوانه ام كرد, نگاه سومت عاشق ترم كرد, نگاه چهارمت ديگه هيز بازي بود

محصولات روز







تعداد بازدید این وبلاگ تا کنون : 1164
بنیان
گفتار نیک ، پندار نیک ، کردار نیک
حمله اعراب به ایران

«سرانجام رستم جنگ را آغاز کرد... سه روز پیکاری سخت کردند و بسیار کس از دو جانب کشته شد. روز چهارم باد مخالف وزید و شن و خاک صحرا را به چشم ایرانیان فرو ریخت. رستم در این روز کشته شد... نوشته اند که بنه ی خویش را بر استری نهاده بود و خود ازگزند گرما در سایه ی آن آرمیده بود. عربی، نام اش هلال بن علقه، شمشیر بر صندوق زد. بند ببرید و صندوق به سر رستم فرود آمد. ازگرانی آن پشت پهلوان بشکست. اما برخاست و برای فرار خود را در آب افکند. هلال بدانست که سردار سپاه است. در پی او به آب رفت و او را بر آورد و بکشت. چون سپاه ایران از کشته شدن رستم آگاه گشت، بترسید و روی به هزیمت نهاد. با این پیروزی که عرب را دست داد ایران یکباره شکسته شد. درفش کاویانی و خزینه ی رستم به دست سعد افتاد که آن همه را به مدینه فرستاد. نوشته اند که چون رستم کشته شد رخت و بنه ی او را به غنیمت بردند. بهره ای که از آن غنیمت به هر کس از جنگ جویان عرب رسید به حدی زیاد بود که قول مورخان را در این باب باور نمیتوان کرد. این قدر هست که شکوه و تجمل سپاه ایران را از روی آن قیاس می توان کرد.» (زرین کوب، دو قرن سکوت، صفحه 66)

     در تصور عوام پسند مورخ ما، اسلام به ایران، با مدد باد مخالف و شن و ماسه وارد می شود! و از قراری که می نویسد، بنه ی فرمانده سپاهی که غنیمت پس از مرگش، بین شصت هزار لشکر از بیست میلیون درهم و دینار در می گذرد، فقط بر استری بار است و چون برای فرار از گرما خیمه ای ندارد، یکه و تنها به سایه بار آن استر پناه می برد، تا بند آن بار را بگسلند و بر کمر سردار فرود آید! و دنباله مطلب، که از داستان های مصور کودکان نیز خیال پرورانه تر است، کسی نمی داند چرا سرداری با پشت شکسته و در میان شن و خاک و توفان صحرا، آبی پیدا کرده به آن می پرد!!! و چرا لشکریان ارتشی با چنین شکوه و تجمل، بر جان کندن سردار پشت شکسته خویش به دست عربی نامش «هلال بن علقمه!»، بی هیچ عکس العملی نظارت می کنند؟!

     «تازیان به تیسفون در آمدند... تیسفون با کاخ های شاهنشاهی و گنج های گران بهای چهار صد ساله ی خاندان ساسانی به دست عربان افتاد کسانی که نمک را از کافور نمی شناختند و توفیر بهای سیم و زر را نمی دانستند... مال و متاع و ظرف و اسباب و زر و گوهر که در میان باقی مانده بود بسیار بود. به یک روایت سه هزار هزار هزار درم در خزانه بود که نیم آن به جای مانده بود. از این رو گنج و خواسته بسیار به دست فاتحان افتاد. سعد فرمان داد تا در شهر، کهنه مسجدی بسازند و از آن پس به جای آتشگاه و باژ و برسم و زمزمه در این شهر بزرگی که سال ها مرکز موبدان و مغان بود، جز بانگ اذان و تهلیل و تسبیح چیزی شنیده نمی شد. و دیگر هرگز در آن حدود رسم و آیین مغان و موبدان تجدید نشد...» (همان، صفحه 69)

     قبل از بررسی متن بالا باید بگویم که، درآن گروه از اسناد، از هخامنشیان تا اسلام، به هیچ روی نام و ذکری از دین زردشت، پیامبری زردشت نام و یا کتابی به نام اوستا نمی یابیم. و ساخت کتاب اوستا برای تبلیغ یک دین ایرانی برای مقابله با اسلام که دارای قدرت های بالا از جمله در ادبیات و مکتوبات علمی و غیره بود ضروری می نمود که شرح آن مفصل است و در این جا نمی گنجد فقط اشاره کنم که حتی واژه ای برای کلمه ی کتاب از قبل از اسلام نداریم.

     لااقل مسجدی که عربان به جای آتشکده های خیالی تیسفون ساختند نو بوده نه کهنه!!! می بینید که کینه و تعصب، مورخ را به کجا می کشاند. آیا کسی از او می پرسد که به راستی معنای سه هزار هزار هزار درم را می داند؟ آیا او می داند که هر درم را، اگر چهار گرم نقره، برابر عرف شناخته شده بدانیم، در دربار یزدگرد سوم باید دوازده میلیون کیلو نقره بیابیم! و اگر این میزان سیم را چنان که گفته اند. بین شصت هزار عرب فاتح تیسفون بخش کنیم به هر عرب دویست کیلو نقره، جدای از سایر غنیمت ها می رسد و اگر ضرب دو روی هر سکه، در سیستم کهنه باستان، لااقل یک دقیقه وقت بخواهد، برای ضرب سه هزار هزار هزار درم باید 5700 سال شبانه روز درم ضرب کرد و اگر به حقیقت در تیسفون سه هزار هزار هزار درم فراهم بوده، آیا مورخ از خود نمی پرسد که این ثروت گزاف تر از گزاف از غارت و بی داد بر کدام مردم گرد آمده بوده است و آیا هر چه این خزانه گران بارتر، نشان از فقر گسترده تر مردم ندارد؟ این همه نوحه خوانی بر واژگونی معابد و موبدان، که آن هم، چنان که ثابت شده از افسانه های یهود بافته است و پنهان کردن ماهیت یک سلسله ضد ملی در زیر خروار خروار نقره چه نام می گیرد؟

     «حرکت اعراب به سوی پایتخت ایران با تصرف «رباط» وحشت ایجاد کرد و خاندان سلطنتی طبق معمول همیشه تاریخ بار و بنه و خرجی مادام العمر، رعایا را رها کرده و فرار را بر قرار ترجیح داد. یزدگرد سوم و دربارش با حرمسرا و گنج های سلطنتی و هزار آشپز و هزار رامشگر!! و هزار یوزبان و سگبان و هزار بازبان و جماعتی کثیر از خدمه از پایتخت گریخت. «ثعالبی» می گوید: شاه هنوز این مقدار را منافی شأن خود می دانست.» ( ر . ناث و گلدزیهر، اسلام در ایران، صفحه 46)

    بررسی تاریخ ایران در آغاز اسلام، از این گونه تبلیغات اغراق آمیز کودکانه پر است، بی آن که از خود بپرسند که هزار یوزبان، هزار سگبان و هزار بازبان و به خصوص هزار رامشگر به چه کار یک سلطان در حال گریز می آید و این اردوی بی کاره چند ده هزار نفره، که در برخی منابع هزار پیل بان نیز بر آن افزوده اند، چرا به کار دفاع گماشته نشده؟ تاریخ نگاری آقای زرین کوب بر اساس شکوه دربار ساسانیان بالا می رود و آن گاه که این شکوه ادعایی به دربار خلفای بنی عباس منتقل می شود، مورخ ما آن را علتی می داند بر فسق، گناه و بی خبری خلفا؟!

«منصور ثروت بسیار اندوخت. پس از وفات وی نزدیک چهارده میلیون دینار و ششصد میلیون درهم در خزانه اش مانده بود و این مبلغی بود که به قول خود وی اگر تا ده سال خراج مملکت به خلیفه نمی رسید برای خرج دستگاه و نگهداری لشکرش کفایت می کرد. ثروت هارون نیز که سخاوت مشهورش دایم او را در معرض تلف می داشت، بسیار بود چنان که بعد از مرگ بیش از نهصد میلیون درهم از وی باقی ماند: مالی که از اندوخته منصور نیز افزون تر بود. به هر حال تا روزگار معتصم در خزانه عباسیان ثروت بسیار اندوخته آمد. از آن که مملکت فراخ بود و تجارت به رونق و امنیت حاصل. و این مایه ثروت بود که این خلفا را بر تجمل ها و سخاوت های عجیب خویش قدرت می داد... در سراهاشان از خز و دیبا فرش می افکندند و از طلا و نقره ظرف می ساختند. حتی میخ دیوارهاشان گاه از سیم ناب بود. غالبأ تفرج گاه ها ی زیبا و قصرهای رفیع بر می آوردند که در آن ها انواع نعمت و تکلف آماده بود. محمد امین در خیزرانیه قصرهای عظیم بنا کرد که بیست میلیون درهم در کار آن ها کرد. قصر واثق را عربی چنان که دیده است با فرش های گران بها و پرده های زربفت وصف می کند که در آن جا در کنار خلیفه کنیزک اش فریده نیز با جامه های فاخر نشسته و عود در دامن گرفته است. توصیف هایی که از این گونه مجالس خلفا باقی است وفور تجمل و تکلف را در دستگاه آن ها نشان می دهد. مجالس خلفا در واقع آکنده بوده از انواع نعمت و... زن های حرم زنان و مادران خلفا غالبأ در طلا و جواهر غوطه می خوردند. عایدی خیزران زن مهدی سالانه به صد و شصت میلیون درهم می رسید. زبیده، زوجه هارون و قبیحه مادر معتز نیز ثروت و مکنت هنگفت اندوخته بودند. دنیای هزار و یک شب که خلفا و وزراء و امراء آن ها بام و دیوار آن را از طلا اندوده بودند. با این مایه ثروت هر روز بیشتر در عیش و فسق و تجمل و گناه غرق می شد و هر روز بیش تر در خواب بی خبری فرو می رفت.» (زرین کوب، تاریخ ایران بعد از اسلام، صفحه 421)

     هنگامی که مورخ، تاریخ نویسی را با آتش کینه می آمیزد، خلیفه ای را که از جهان پهن آور اسلام، اگر درست باشد، 900 میلیون درهم اندوخته، هرزه و گناه کار می خواند و یزدگرد سوم را، که فقط در تیسفون 3 میلیارد درهم (سه هزار هزار هزار درم) فراهم کرده و از همه چیز هزار نفر و عدد، آن هم به هنگام فرار، به همراه می برد، شاهی با شکوه و جلال و غیره می داند و همان خز و دیبا و فرش و اثاث و پرده زربفت و قصر، که موجب حشمت و شکوه دربار ساسانیان بود، این جا و در دربار خلفا، موجب خواب بی خبری است!!!  

     زرین کوب در کتابش، صفحه 91، عرب را پست ترین مردم می شمرد، اما در صفحه 37 مجبور به اعتراف می شود که:

     «یونانیان آن را عربستان خوش بخت می خوانده اند. نیز چون بر کناره دریای هند و دریای سرخ جای می داشته است و از دیر باز برای بازرگانی میان دنیای شرق و غرب جایگاه مناسبی به شمار می آمده است، از این حیث هم مورد توجه جهان گیران ایرانی و رومی بوده است... نوشته اند که شمریرعش از پادشاهان حمیری سراسر ایران را تسخیر کرد. حتی از جیحون گذشت و سغد و سمرقند را به دست کرد. گفته اند که نام سمرقند از شمرکند به نام اوست. درباره پادشاه دیگری به نام ملکیکرب نوشته اند که قوم خود را در هر گوشه از جهان بپراکند و به سیستان و خراسان برد... بدین گونه عربستان خوش بخت از دیرگاه، قبل از ساسانیان با ایران ارتباط داشته است و این که در تاریخ ها و افسانه ها نام آن با نام ایران پیوسته است بر حسب تصادف نیست».

     «مکه در آن زمان به جهت موقعیت تجاری خویش بهشت توانگران و بازرگانان قریش و در عین حال به سبب قدس خانه کعبه... این شهر از قدیم، حتی از مدت ها پیش از بطلمیوس، به سبب آن که در گذرگاه جاده بازرگانی که بین ممالک هند و یمن با ممالک مجاور دریای مدیترانه می گذشت واقع بوده است اهمیت بازرگانی تمام داشته و اهل مکه گذشته از فوایدی که از حمایت و راهنمایی این کاروان های بازرگانی به دست می آورده اند خود نیز در تجارت با شام و یمن دست اندر کار بوده اند. مکه در آن زمان کانون پول و سرمایه بود... حکومت مکه در دست مجمعی از رؤساء و شیوخ شهر بود... در حقیقت مجلس مشورتی بود و قدرت و اختیار دیگری نداشت. در این مجلس تصمیم هایی نافذ شناخته می شد که مورد اتفاق جمع بود.» (همان، صفحه 243)

     «کلمه عرب از جهت اشتقاق یک کلمه سامی است به معنی صحرا یا مقیم صحرا، و هیچ گونه معنی قومی و نژادی ندارد... این قوم در اوج نفوذ تجاری شان بر همه راه های تجاری که از حجاز به سوی شمال عبور می کند و به بنادر مدیترانه می رسد تسلط یافته و در طول این راه ها مستعمره هایی داشته اند. دیودورسیسلی همین نظر را تکرار می کند و عربستان را سرزمین ادویه ی معطر می شمارد و خاک آن را خوش بو می داند. پلینی در کتاب تاریخ طبیعی (کتاب 6)... می افزاید که سبییان به واسطه کندر و بخور معروف ترین قبایل عربند. از ادبیات محلی عربستان جنوبی، لوح های قدیم است که بر فلز یا سنگ نقش شده... قدیمی ترین لوحی که به دست آمده مربوط به قرن ششم تا هفتم پیش از میلاد است... ژوزف هالیوی، یعنی نخستین اروپایی که پس از دوران ایلوس گالوس قدم به نجران یمن گذاشت، 685 لوح از 37 محل با خود آورد. میان سال های 1882 و 1894 ادوارد گلازر چهار مسافرت علمی کرد و قریب 2000 لوح فراهم آورد که هنوز بعضی از آن ها منتشر نشده است. مجموعه الواحی که اکنون به دست است و تاریخ آن کم تر ازهفت قرن پیش از میلاد نیست، بالغ بر 3000 است. از دوران قهرمانی ادبیات عرب که... چند مثال و بعضی داستان ها و مخصوصأ مقدار نسبتأ کافی شعر به جا مانده که همه را بعدها به دوران اسلام فراهم آورده و نشر داده اند. از ادبیات علمی به جز بعضی متون مربوط به جادو و هواشناسی و طب چیزی به جا نمانده است؛ مثل ها به نسبت قابل ملاحظه ای از معنویات و تجربیات قوم حکایت می کند. لقمان حکیم که بسیاری از کلمات حکمت قدیم را از زبان او گفته اند... نام تنی چند از مردان و زنان خرد پیشه... در روایات آمده است... از ادبیات حکمت آمیز دوران پیش از اسلام نمونه های بسیار هست... از میان قصاید قدیم... معلقات را نیکوترین حاصل صناعت شعر به حساب می آورد. هر یک از این قصیده ها جایزه سالانه بازار عکاظ را برده و آن را به خط طلا نوشته بر دیوار کعبه آویخته اند... در عکاظ سالانه بازاری همچون یک مجمع ادبی به پا می شد و شاعران بزرگ بدان جا می شدند تا قصاید خویش را بخوانند و در انتظار شرف و امتیاز بمانند؛ زیرا نام شاعر اگر در آن جا جاوید می شد، شده بود و گر نه در هیچ جای دیگر نمی شد. گویی بازار عکاظ به دوران پیش از اسلام برای عربستان چیزی نظیر آکادمی فرانسه بوده... حماد راویه سخن پرداز معروف که در نیمه قرن هشتم میلادی شهره بود، هفت قصیده طلایی را برگزید و از آن مجموعه ای پرداخت که تا کنون به بیشتر زبان های اروپایی در آمده است». (فیلیپ ک. حتی، تاریخ عرب)

     «این که می گوییم دوران پیش از اسلام، دوران جهل بوده، یک تفسیر عامیانه و نا درست است. بر عکس، در شبه جزیره عرب از دوران بسیار کهن، آثار فرهنگی بسیار پیشرفته ای در اختیار است. مثلأ جنوب عربستان به اقوامی بر می خوریم که از هزاره دوم پیش از میلاد دارای اسم و رسم و تمدن و حتی خط بوده اند و از آن ها کتیبه بر جای مانده... همه اقوام عرب دارای خط بوده اند و از آن ها کتیبه هایی به جا مانده است که کتیبه «ذونوآس» یکی از آن هاست؛ بنابراین باید تمدن و فرهنگ شایسته ای در منطقه وجود داشته باشد. از میان اقوامی که در شمال عربستان می زیسته اند، «لحیانی» ها و «ثمودی» ها از بقیه معروف تراند. حدود 13 هزار کتیبه از دوران «ثمودی» ها کشف شده...». (آذرتاش آذرنوش، مجله پیام صادق، سال پنجم، شماره 28، صفحه 24)

      این ها ذره ای از اسنادی است که نشان می دهد حتی در آن بخش از نجد، که عرب خالص می زیسته، اقتصاد، فرهنگ، زبان و هنر، پیش از اسلام، در اوج اقتدار و اهمیت بوده. خواننده خود این حقایق مسلم و هنوز نا کافی و ناقص را با تبلیغات دروغ زرین کوب درباره عرب بسنجد و ببیند که این گونه مورخین تمایلات یهود درباره اسلام و عرب را تکرار کرده اند. با خواندن القاب زیر می بینیم دچار جنون ملی گرایی و اسیر ناسیو نالیسم نا سالم، فرمایشی، بی ریشه و بی هویت رضا شاهی بوده اند.

     «عرب گرسنه و برهنه که چون غولان و دیوان (ص 27)، جز آزمندی و سود پرستی، هیچ چیز در خاطر عرب نمی گنجد، تنها زن و شراب و جنگ بود که در زندگی بدان دل می بستند، این فرمان روایان صحرا که از تمدن و فرهنگ بی بهره بودند (ص 29)، تاریخ هیچ قومی به اندازه تاریخ عربستان آشفته و پریشان نیست (ص 37)، عرب که زندگی اش یکسره در جور و تطاول و شرک و فساد می گذشت، عرب که عبث ترین و پراکنده ترین مردم بود (ص 59)، ضمن فرمان روایی و کارگزاری در بلاد مفتوح بود که بهانه جویی و درنده خویی عربان آشکار گشت (ص 90)». (زرین کوب، دو قرن سکوت، صفحات اولیه)

     گفت و گو درباره عرب و عجم را سامان دهیم. ما مردم شرق میانه، پیوسته در تاریخ سربلند زیسته ایم و پیش از توطعه یهود در فرا خوانی هخامنشیان به موجب آن کشتار پوریم؛ و نیز پس از اسلام، چراغ فرهنگ و تمدن بشر را بر افروخته ایم. قوم عرب که ندای اسلام را آواز داد با تبلیغات یهود ساخته شناخته نمی شود. اعراب از همسایگان خردمند ایرانیان بودند که چیزهایی چون ادب ممتاز ایرانی که بدان می نازیم، تحفه ای است که عرب همراه اسلام به ایران سپرده. اینک اشتراک فرهنگی و دینی شرق میانه را، علی رقم افترائات و اختلافات بی پایه موجود، باز شناسیم و شرق میانه کهن پیش از هخامنشیان را، که گهواره و نگین و علت فرهنگ کنونی بشر است، بار دیگر باز سازی کنیم.

     «در عربستان جنوبی دست کم از یک هزار سال پیش از میلاد مسیح با نوشتن آشنا بوده اند و آن را در خدمت مذهب و قانون بر روی کتیبه های سنگی به کار می برده اند... و همچنین کتیبه های صفایی در نزدیکی دمشق که دارای الفبایی خویشاوند با الفبای عربستان جنوبی اند، مدت ها پیش از اسلام، از وجود عواطف مذهبی در زندگی مردم گواهی می دهند... مسیحیان حیره نیز شاید بخشی از شعرهای خود را به این خط ضبط کرده باشند». (کارل بروکلمان، شعر عربی در عهد جاهلی، صفحه 107)

    «اشعاری که نماینده مرحله خامی وزن و قافیه شعر جاهلی باشد در دست نداریم... لغزش ها به ندرت و استثنایی بوده است... بلکه در وزن طویل، بسیط، کامل، وافر، سریع، مدید، منسرح، خفیف، متقارب  یا هزج می سرودند؛ به ویژه اشعار در بحر طویل، بسیط و کامل، بیش تر و پر دامنه تر است». (شوقی ضیف، تاریخ ادبی عرب، صفحه 179)

     «اگر شعر جاهلی را غنایی بدانیم، دور نرفته ایم زیرا در تصویر نفسانیات فردی و احساسات و عواطفی که در دل خلجان دارد همانند شعر غنایی غربی است، خواه موقعی که شاعر حماسه و فخریه می سراید یا مدح و هجو می گوید یا به تغزل و مرثیه و یا به پوزش و عتاب می پردازد یا محیط خود را توصیف می کند، و موضوعات دیگر. از آن جهت با شعر غنایی لیریک یونانی شبیه است که شعر جاهلی هم، به آواز و «غناء» خوانده می شد». (همان، صفحه 183)

     «نخستین چیزی که در مضامین شعر جاهلی به نظر می آید سادگی و وضوح و بی تکلفی آن است. معانی شعر چه آن جا که بیان احساسات است و چه آن جا که طبیعت پیرامون را تصویر می کند، دور از ذهن و اغراق آمیز نیست. شاعر جاهلی با گزافه و مبالغه آشنا نیست و از حدود اعتدال بیرون نمی رود... هنرمند در صدد آن نبوده که اراده خود را بر احساسات و اشیاء تحمیل نماید، و با امانت به ضبط و نقل صور حقیقی آن مبادرت ورزیده... این وقایع نگاری را در توصیف جنگ از زبان شاعران ملاحظه کرد که هر گاه... پشت به میدان کرده، گریخته اند به شکست و فرار قوم خود اعتراف دارند. شاعران جاهلی در ستایش شجاعت و جنگ آزمودگی خصم، بخل به خرج نمی دهند و قصایدی در این مضمون دارند که منصفات نامیده می شود... حقیقت را واژگون نمی کنند و قصاید و روابط آن را تغییر نمی دهند بل که تسلیم واقعیت اند... گفته های شان عادتأ مستند به حقیقت است، بی هیچ دروغ اندودگی یا نا خالصی». (همان، صفحه 213)

     اگر عناصر پرورنده خیال در میان ملتی، چنین معصومانه و ساده و در عین باروری و بلوغ دیده می شود، چگونه می توان با آن ملت از طریق توصیفات نا پخته و ارجاعات غلط زرین کوب آشنا شد؟

    «از عرب عهد جاهلیت، به خصوص اهالی حیره و یمامه و یمن و نجد و حجاز، قصایدی عالی با اسلوبی استوار در حکمت و نصیحت و مدح و رثاء و حماسه و هجاء و وصف مناظر و شرح احساسات طبیعی روایت شده». ( ابو الفرج اصفهانی، الاغانی، مقدمه آقای فریدونی، صفحه هفت)

    بسیار نشانه داریم که تفکر عرب زلال بوده، به اغراق تمایل نداشت و چه در غضب و چه در لطف، و چه با یار و چه با باران چنان که در زیر می خوانید که البته می دانید ترجمه نمی تواند وزن و قدرت اصل آن را نشان دهد، بیان اش بی ملاحظه کاری و صنعت سازی به کار می افتاد؛ مسلمأ آن عربی نبوده است، که نمک از کافور نشناسد.

     «فاطمه! ناز، کم کن، و اگر به راستی دل بر ترک من نهاده ای باری خوش تر از این! و اگر بعضی اخلاق مرا نمی پسندی، دل من باز پس ده، جدا شو و آرام گیر. آری، تو فریفته آنی که عشق ات قاتل من است، و هر چه بفرمایی دل من آن کند و این اشک ریختن ات جز برای آن نیست، که در قمار عشق دل خوار و خسته ام را پاک ببری.

     رگباری گران بار از ابری نزدیک فرو ریخت، زمین را فرا گرفت و روان شد... و با نخستین ریزش باران تارک درختان را، چون سرهای دستار پیچیده بینی...» (تاریخ ادبی عرب، صفحه 242)

     صد سال مانده به ظهور اسلام، امرؤالقیس شاعر عرب، وصف عشق و غمزه های معشوق و دیدارش با باران را باز می گوید. 800 سال پس از او هم، شعر فارسی با وام بسیار به اوزان عروضی و کلام و لغت عرب، نتوانست به زیبایی جادویی و به جلوه و جلای کلام این شاعر دوران جاهلیت عرب، و نیز بکارت او برسد.

     «...این قوم به خطابه و ضرب المثل و روایت قصه های تاریخی و خیالی سخت مشتاق بود و چنان اش به خاطر می سپرد که در نقل آن از قوه حافظه استفاده می کرد... اعراب چنان که جاحظ می گوید، پیمان نامه های سیاسی را «مهارق» می گفتند و آن ها را در نهایت سادگی و دوری از هر هنر لفظی و معنوی تنظیم می گشتند». (حنا الفاخری، تاریخ ادبیات زبان عربی، صفحه 158)

     اسلام بر جامعه ای فرود آمد که تشنه و بی تاب شنیدن سخنی ناب بود و با بر آمدن اسلام علم در منطقه پیشرفت بسیار کرد و همه دانشمندان، شعرا، منجمین، پزشکان بزرگی که داریم از بعد از اسلام اند. از جمله به نوشته های علمی قوی از جعفر صادق در کتاب: امام جعفر صادق مغز متفکر جهان شیعه، مرکز مطالعات اسلامی استراسبورگ، مراجعه شود، بعضی موضوع های آن شامل: اتم ها، اکسیژن، نجوم، معرفی ستارگانی که خورشید در برابرشان بی نور است، قطب های مغناطیسی زمین و غیره، وی اولین کسی بود که عناصر اربعه که می گویند به خاطر آن هخامنشیان مقابر خود را صلیبی شکل می ساختند، را رد کرد، و عناصر زیادی را در خاک و هوا به شاگردان معرفی نمود. پیش گویی های دقیق بزرگان اسلامی نیز که پیوسته در حال محقق شدن هستند تعجب را بر می انگیزند. از جمله درباره ی گرانی، اینترنت، تلوزیون، فتح عراق، خشکسالی، تهران، قم، هم جنس بازی در بعضی کشورها، ماجرای به وجود آمده در انتخابات و...!

 

 

 


تخت جمشید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


هخامنشیان و کشتار پوریم

«بگذارید خانه خدا دوباره در جای سابق اش ساخته شود و مزاحم فرماندار یهودا و سران قوم یهود که دست اندر کار ساختن خانه خدا هستند، نشوید. بل که برای پیشرفت کار بی درنگ تمام مخارج ساختمانی را از خزانه سلطنتی، از مالیاتی که در طرف غرب رود فرات جمع آوری میشود، بپردازید. هر روز، طبق درخواست کاهنانی که در اورشلیم هستند به ایشان گندم، شراب، نمک، روغن زیتون و نیز گاو، قوچ و بره بدهید تا قربانی هایی که مورد پسند خدای آسمانی است، تقدیم نمایند و برای سلامتی پادشاه و پسرانش دعا کنند. هر که این فرمان مرا تغییر دهد، چوبه داری از تیرهای سقف خانه اش درست شود و بر آن به دار کشیده شود و خانه اش به زباله دان تبدیل گردد. هر پادشاه و هر قومی که این فرمان را تغییر دهد و خانه ی خدا را خراب کند، آن خدایی که شهر اورشلیم را برای محل خانه ی خود انتخاب کرده است، او را از بین ببرد. من داریوش این فرمان را صادر کردم، پس بدون تأخیر اجرا شود». (تورات (عهد عتیق)، عزرا، 12- 6:6)

     «سپس داریوش پادشاه، این پیام را به تمام قوم های دنیا که از نژادها و زبان های گوناگون بودند، نوشت: «با درود فراوان! بدین وسیله فرمان میدهم که هر کس در هر قسمت از قلمرو پادشاهی من که باشد باید از خدای دانیال بترسد و به او احترام بگذارد؛ زیرا او خدای زنده و جاودان است و سلطنت اش بی زوال و بی پایان می باشد. اوست که نجات می دهد و می رهاند. او معجزات و کارهای شگفت انگیز در آسمان و زمین انجام می دهد. اوست که دانیال را از چنگ شیران نجات داد.» به این ترتیب دانیال در دوران سلطنت داریوش و کورش پارسی، موفق و کامیاب بود.» (عهد عتیق،دانیال،28-25:6)

«داریوش شاه گوید: پس از آن که «ندیت بئیر» با سوارانی کم گریخت، به بابل رفت. سپس من به بابل رفتم. به خواست اهورامزدا هم بابل را تصرف کردم و هم آن «ندیت بئیر» را به اسارت گرفتم. سپس او را کشتم. داریوش شاه گوید: زمانی که من در بابل بودم، مردم این کشورها علیه من شوریدند: پارس، عیلام، ماد، آشور، مودرایا، پارت، مرو، ثتگوش، سکا». (داریوش، کتیبه ی بیستون)

«داریوش شاه می گوید: سپس آن «فرورتیش» با سواران کمی گریخت. ناحیه ای «رگا» نام در ماد به سوی آن جا رهسپار شد. پس از آن من سپاهی را برای تعقیب او روانه کردم. «فرورتیش» را گرفتند و نزد من آوردند. من بینی و دو گوش و زبان او را بریدم و یک چشم او را در آوردم. او را بر در کاخ بستند و تمام مردم او را دیدند. سپس او را در هگمتانه به صلابه کشیدم (تیر در مقعدش فرو کردم). و مردانی را که برجسته ترین پیروان او بودند، همگی را در دژ هگمتانه پوست کندم و پوست شان را از کاه انباشتم». (داریوش، کتیبه بیستون)

     «داریوش شاه گوید: این است آن چه که من به خواست اهورامزدا، در همان سال پس از آن که شاه شدم، کردم. 19 جنگ کردم؛ به خواست اهورامزدا من آن ها را نابود کردم و 9 شاه را گرفتم...» (رولاند، ج کنت، فارسی باستان، ص 433)

     در منبع تبلیغاتی فوق، داریوش از قدرت مقابله با دشمنان اش تنها در یک سال سخن می گوید و مدعی می شود که در این یک سال در 19 جنگ از جمله 2 بار با ایلامیان 2 بار با پارسیان و 2 بار با بابلیان و نیز بر چیزم تخم سردار اسگارتی ها و بسیاری دیگر از اقوام شرق میانه پیروز شده است، البته در انتهای همین کتیبه، زمانی که فهرست سرزمین های متصرفی اش را ذکر می کند ، نام اسگارتی ها در آن میان نیست!

     «داریوش شاه گوید: این است آن چه من کردم هم در دومین و هم در سومین سال پس از آن که شاه شدم. کشوری ایلام نام، آن نافرمان شد...» (رولاند، ج، کنت، فارسی باستان، ص 439)

     در عین حال در این نقل جدید، او بار دیگر از ادامه ی مقاومت در سال های دوم و سوم استیلای خود ناله می کند و از ایلامی ها و سکاها مثال می آورد. داریوش از ایلام به عنوان سرزمینی دور از دسترس خویش یاد می کند در حالی که برابر افواه موجود باید که پایتخت او در شوش بوده باشد، که مرکز ایلام است. داریوش در همه جا سرزمین های دیگران را «کشور» می خواند و ادعای غلبه بر هر یک را دارد، که منظور او فقط سرزمین همان قوم مغلوب بوده. این مقاومت های مردم بومی و کشتار آن ها هم چنان ادامه داشت تا نقشه ای دقیق وبرنامه ریزی شده از طرف استر زن یهودی داریوش که به دلایلی در تورات گفته شده خشایار شاه و مردخای یهودی بالاترین مقام بعد از شاه و نفوذی های دیگر یهود در کل منطقه انجام گرفت.

     و اینک نسل کشی پوریم:    

     « همه مردم از یهودیان می ترسیدند و جرئت نمی کردند در برابرشان بایستند. تمام حاکمان و استانداران، مقامات مملکتی و درباریان، از ترس مردخای، به یهودیان کمک می کردند. زیرا مردخای از شخصیت های برجسته دربار شده بود و در سراسر مملکت شهرت فراوان داشت و روز به روز بر قدرت اش افزوده می شد. به این ترتیب یهودیان به دشمنان خود حمله کردند و آن ها را از دم شمشیر گذرانده، کشتند. آن ها در شهر شوش که پایتخت بود پانصد نفر را کشتند... در آن روز، آمار کشته شدگان پایتخت به عرض پادشاه رسید. سپس او ملکه استر را خواست و گفت: «یهودیان تنها در پایتخت 500 نفر را که ده پسر هامان نیز جزو آن ها بوده اند کشته اند، پس در سایر شهرهای مملکت چه کرده اند! آیا درخواست دیگری هم داری؟ هر چه به خواهی به تو می دهم. بگو درخواست تو چیست». استر گفت: «پادشاها، اگر صلاح بدانید  به یهودیان پایتخت اجازه دهید کاری را که امروز کرده اند، فردا هم ادامه دهند، و اجساد ده پسر هامان را نیز به دار بیاویزند». پادشاه با این درخاست استر هم موافقت کرد و فرمان او در شوش اعلام شد. اجساد پسران هامان نیز به دار آویخته شد. پس روز بعد، باز یهودیان پایتخت جمع شدند و 300 نفر دیگر را کشتند، ولی به مال کسی دست درازی نکردند. بقیه ی یهودیان نیز در سراسر استان ها جمع شدند و از خود دفاع کردند. آن ها 000/77 نفر از دشمنان خود را کشتند... این کار در روز سیزدهم ماه ادار انجام گرفت و آن ها روز بعد، یعنی چهاردهم ادار پیروزی خود را با شادی فراوان جشن گرفتند. اما یهودیان شوش، روز پانزدهم ادار را جشن گرفتند، زیرا در روزهای سیزدهم و چهاردهم، دشمنان خود را کشتند». (عهد عتیق، استر 9)

     برای سرپوش گذاشتن و وارونه کردن این حوادث، یهود در اواخر قاجار و در زمان پهلوی تخریب های آثار باستانی و جعل های گسترده ای را انجام داده، از جمله تخریب قسمت های وسیعی از تخت جمشید و شوش که بناهای چند هزار ساله ی ایلامی به دست اشمیت و مورگان بودند، نام گذاری بسیاری اشیاء و بناهای ایلامی به نام هخامنشی و... استاد دکتر عزت الله نگهبان مطالب جامعی دال بر جعل ها هم چنین نو ساز بودن بخش عمده ای از اشیاء به اصطلاح هخامنشی در کتابش آورده که از حوصله ی بحث ما خارج است، اما باز می گوید:

     «...شرح جزییات و چه گونگی فعالیت های مربوط به ساختن اشیاء تقلبی عتیقه بیش از آن است که در ظرفیت این کتاب در آید». (عزت الله نگهبان، مروری بر 50 سال باستان شناسی ایران، ص 51)

 


کتیبه های داریوش

 

داریوش شاه می گوید: این مردمان که از من پیروی می کنند، به خواست اهورامزدا بندگان من بوده اند، به من خراج می دادند آن چه از طرف من به آن ها گفته می شد، خواه شب بود یا روز، آن ها آن را می کردند». (پیرلوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۱۸).

«مردی به نام فرورتی، اهل ماد، در سرزمین ماد قیام کرد...، سپس، سپاه ماد که در کاخ بودند علیه من شورش کردند، سپاه به سوی فرورتی رفت، او در سرزمین ماد شاه شد». داریوش شاه می گوید: «سپاه پارس و ماد که با من بودند اندک بودند، آن گاه، من سپاهی فرستادم، یک پارسی به نام ویدرنه، بنده ی من، من او را سردار ایشان کردم، با آن ها چنین گفتم: «بروید مردم ماد را که مرا نمی خوانند درهم بکوبید»، آن گاه، ویدرنه با سپاه اش رفت، هنگامی که سرزمین ماد را گرفت...، در آن جا با مادها نبرد کرد، کسی که نزد مادها رهبر بود در آن زمان در آن جا نبود...، به خواست اهوره مزدا، سپاه من کاملا سپاه شورشیان را شکست داد، بدین سان نبرد کردند، سپس، سپاه من، کاری نکردند. «آن گاه، من از بابل دور شدم، به سرزمین ماد رفتم، آن گاه که من به سرزمین ماد رسیدم، شهری به نام کوندورو، در سرزمین ماد، در آن جا، فرورتی که خود را در سرزمین ماد شاه می خواند، با سپاه اش به سوی من، برای نبرد رفت، آن گاه ما به نبرد پرداختیم، به خواست اهوره مزدا من کاملا سپاه فرورتی را شکست دادم، بدین سان ما به نبرد پرداختیم». داریوش شاه می گوید: «آن گاه، فرورتی با اندکی از سواران اش گریخت، مردمی به نام رغا، در سرزمین ماد، او تا آن جا رفت، آن گاه من سپاهی را به دنبال او فرستادم، فرورتی دستگیر شد، به سوی من آورده شد، بینی، گوش ها، زبان او را بریدم و یک چشم اش را درآوردم، بر درگاه من، او در زنجیر نمایش داده شد، تمام مردم او را دیدند، سپس، در اکباتان تیر به مقعد او فرو کردم و در دژ، در اکباتان، به دار آویختم». (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ۲۲۸، ۲۲۹ و ۲۳۳)

«من کاملا سپاه فرورتی را شکست دادم. بدین سان ما به نبرد پرداختیم ۳۴۴۲۵ تن از آن ها را کشتیم و ۱۸۰۱ نفر را زنده گرفتیم». (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۳۳)

«داریوش می گوید: «مردی به نام مرتیه، در پارس، از آن جا برخاست، در اوژه شورش کرد. داریوش شاه می گوید: «در این زمان، من کاملا نزدیک اوژه بودم، آن گاه، مردم اوژه از من ترسیدند، مرتیه را که رهبرشان بود گرفتند و او را کشتند». (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۲۸)

«داریوش شاه می گوید: این آن کاری است که من کردم. به خواست اهوره مزدا، در یک سال، پس از آن که شاه شدم، ۱۹ نبرد کردم، به خواست اهوره مزدا، من همه ی آن ها را درهم کوبیدم و ۹ شاه را دستگیر کردم... داریوش شاه می کوید: این اقوام شورشی شده بودند،... باز هم چیز دیگری هست که من کرده ام، اما در این لوح سنگی نوشته نشده به این دلیل که مبادا آن چه من کرده ام به باور زیاد آید، در نظر کسی که بعدها این کتیبه را می خواند مبادا که او نتواند آن را باور کند مبادا بیندیشد که دروغ است. ». (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، صفحات ۲۴۵ تا ۲۴۸)

«یک مرد بابلی به نام ندینتبیره، پسر آینایره، در بابل شورش کرد،...آن گاه تمام مردم بابل یکپارچه با ندینتبیره همپیمان شدند و بابل شورشی شد او خود شهریاری بابل را به دست گرفت. سپس به بابل به سوی ندینتبیره رفتم ...، سپاه ندینتبیره دجله را در اختیار داشت، سپاه در آن جا بود، و آب ها قابل کشتیرانی بودند، آن گاه، من سپاه را بر مشک ها گذاردم، بخشی را بر پشت شتر سوار کردم، برای دیگران، اسبان را آوردم، اهوره مزدا مرا پایید، به خواست اهوره مزدا، از دجله گذشتیم، در آن جا، سپاه ندینتبیره را کاملا شکست دادم...، بدین سان ما نبرد کردیم. داریوش شاه می گوید: سپس، من به بابل رفتم، ولی آن گاه که من هنوز بابل را نگرفته بودم، یک شهر به نام زازانه، در کنار فرات، ندینتبیره که خود را نبوکودرچره می خواند بدان جا آمد، با سپاه، برای نبرد با من، آن گاه، ما نبرد کردیم...، به خواست اهوره مزدا، سپاه ندینتبیره را کاملا شکست دادم، بقیه در آب انداخته شدند، آب آن ها را برد، ما بدین سان نبرد کردیم. آن ها به سوی رودخانه فرار کردند، و رودخانه آن ها را برد، ما نبرد کردیم، ... همه ی آن ها را کشتیم و هیچ زنده ای بر جای نگذاشتیم. داریوش شاه می گوید: آن گاه، ندینتبیره فرار کرد با تعداد اندکی از سواران، او به بابل رفت، آن گاه من، خود به بابل رفتم، به خواست اهوره مزدا، هم بابل را گرفتم و هم ندینتبیره را، سپس ندینتبیره را در بابل کشتم. داریوش شاه می گوید: در همان زمانی که من در بابل بودم، این ها مردمانی بودند که علیه من شورشی شدند: پارس، اوژه، مادا، آثورا، مودرایا، پارثوا، مرگوشا، ساتاگوش، سکا». (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، صفحات ۲۲۴ تا ۲۲۷)

«آن گاه ندینتبیره فرار کرد با چند تن از سربازان اش بر پشت اسب. او به بابل رفت آن گاه با یاری اهوره مزدا هم بابل را گرفتم هم ندینتبیره را. در بابل تیر به مقعد ندینتبیره و بزرگانی که با او بودند فرو کردم. تمام ۴۹ نفر را کشتم. این آن کاری است که در بابل کردم». (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۲۷).

«داریوش شاه می گوید: «مردی به نام وهیزداته،... در پارس شورش کرد، برای دومین بار، او چنین به سپاه گفت: «من بردیا هستم، پسر کورش»، آن گاه، سپاه پارس که در کاخ بود، و پیش از این از یدایا آمده بودند، علیه من شورشی شدند، سپاه به طرف وهیزداته رفت، او در پارس شاه شد. داریوش شاه می گوید: «آن گاه سپاه پارس و ماد را که با من بودند فرستادم، یک پارسی به نام ادتوردیه، بنده ی من، او را سردارشان کردم، باقی سپاه پارس در پی من به سرزمین ماد آمدند، سپس، ارتوردیه با سپاه به پارس رفت، هنگامی که به پارس رسید،... در آن جا وهیزداته، که خود را بردیا می خواند، با سپاه برای نبرد، به سوی ارتوردیه رفت، سپس، آنان به نبرد پرداختند ، به خواست اهوره مزدا، سپاه من کاملا سپاه وهیزداته را شسکت داد، بدین سان آن ها به نبرد پرداختند. داریوش شاه می گوید: «آن گاه، وهیزداته با تعداد اندکی از سواران گریخت، او به پایشیا هووادا رفت، از آن جا سپاهی را جمع کرد، و باز یک بار، به سوی ارتوردیه راه افتاد برای نبرد...، در آن جا آنان نبرد کردند، به خواست اهوره مزدا، سپاه من کاملا سپاه وهیزداته را شکت داد، بدین سان آنان به نبرد پرداختند، و وهیزداته را دستگیر کردند، و مردانی را که وفاداران اصلی او بودند دستگیر کردند». داریوش شاه می گوید: «آن گاه، این وهیزداته و مردانی را که وفاداران اصلی او بودند...، در پارس، در آن جا تیر به مقعدشان فرو کردم». داریوش شاه می گوید: «این آن کاری است که من در پارس کردم». داریوش شاه می گوید: «این وهیزداته، که خود را بردیا نامید، سپاهی را به ارخوزی فرستاد، یک پارسی به نام ویوانه، بنده ی من، ساتراپ در ارخوزی، علیه او، و او مردی را سردارشان کرد، او به آنان چنین گفت: «بروید، با ویوانه و سپاهی که داریوش را شاه می خواند بجنگید»، سپس، این سپاهی که وهیزداته فرستاده بود به سوی ویوانه، برای نبرد، به راه افتاد، دژی به نام کاپیشکانی، در آن جا آنان نبرد کردند، به خواست اهوره مزدا، سپاه من کاملا سپاه شورشی را شکست داد،... بدین سان آن ها نبرد کردند». داریوش شاه می گوید: «باز هم یک بار دیگر شورشیان گرد هم آمدند، برای آغاز نبرد به سوی ویوانه رفتند... آنان به نبرد پرداختند، به خواست اهوره مزدا، سپاه من سپاه شورشیان را کاملا شکست داد. بدین سان آنان به نبرد پرداختند. داریوش شاه می گوید: «آن گاه این مرد که سردار این سپاه بود که وهیزداته در برابر ویوانه فرستاده بود، با تعداد اندکی سوار گریخت...، سپس ویوانه با سپاه در پی آنان رفت، در آن جا او را گرفت و مردان را کشت که وفادار اصلی او بودند. داریوش شاه می گوید: «آن گاه این مردم از آن من شدند، این آن کاری است که من در آرخوزی کردم». (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، صفحات ۲۳۸ تا ۲۴۳)

«داریوش شاه می گوید: «مردی به نام چیژتخمه، یک اسگرتی، بر ضد من شورش کرد، او به مردم چنین گفت: «من در اسگرتی شاه هستم، از خاندان هوخشتره»، سپس، من سپاهی پارسی و مادی فرستادم، یک ماد به نام تخمسپاده، بنده ی من، او را سردار سپاه کردم، با ایشان چنین گفتم: «بروید، این مردم یاغی را که مرا نمی خواهند درهم بکوبید»، آن گاه تخمسپاده با سپاه به راه افتاد، با چیژتخمه نبرد کرد، به خواست اهوره مزدا، سپاه من سپاه شورشیان را شکست داد و چیژتخمه را دستگیر کرد، او را به سوی من آوردند، آن گاه، من بینی و گوش هایش را بریدم و یک چشم اش را درآوردم، در درگاه من، او زنجیر شده به نمایش گذاشته شد، تمام مردم او را دیدند، سپس در اربئیلا تیر به مقعد او فرو کردم». (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۳۴)

این ها بعضی از جنایات داریوش بر علیه ساکنین اولیه ی منطقه ی ما بعد از تصرف سرزمینمان به دست هخامنشیان است که خود در کتیبه بیستون شرح داده .

 

 


انسان دوستی کورش

ظاهرأ انسان دوستی کورش فقط برای یهود و شهرهایی که این قوم در آن ها ساکن بودند بوده زیرا در منابعی دیگر می خوانیم:  

     «در ماه تیشری وقتی کورش در اوپیس واقع در ساحل دجله با ارتش بابل نبرد کرد، مردم اکد عقب نشستند و او به تاراج و کشتار مردم پرداخت». (آملی کورت، هخامنشیان، ص 41، به نقل از سال نامه بابل)  

     «ای پادشاه، به تو نصیحت می کنم که دست از این کار برداری، زیرا معلوم نیست که به نتیجه مطلوب دست یابی. به فرمان روایی بر قوم خود خرسند باش و بگذار بر سرزمین خود سلطنت کنم. افسوس که به سخنم گوش فرا نخواهی داد، زیرا آن چه که کم تر به آن می اندیشی صلح و صفاست... ای خون خوار سیری ناپذیر که پسرم را به نیروی افسون بار باده گرفتار کرده ای، بر خود مبال، زیرا که این آیین مردان نیست و در میدان نبرد انجام نشده. با این همه من بد تو را نمی خواهم. پندم را بپذیر و او را رها کن و بی این که زیان ببینی از بوم و بر ما دور شو. اگر چنین نکنی به ایزد خورشید سوگند، که هر اندازه تشنه خون باشی، از خون سیرت خواهم کرد». (رقیه بهزادی، قوم های کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران، ص 97 )

     هرودت می گوید: تومیریس ملکه ی ماساژت ها، پس از این دو پیام، تمامی جنگ آوران خویش را گرد آورد، جنگ خونینی در گرفت، کورش شکست خورد و با بخش بزرگی از سپاهیان اش در دشت نبرد به خاک افتاد. آن گاه تومیریس سر کورش را برید، آن را در خمره ی پر از خون فرو برد و گفت: آن چه می خواهی بنوش تا سیر شوی.

     منشور حقوق یهود را غیر از کورش دیگر هخامنشیان نیز دارند:      

     «بگذارید خانه خدا دوباره در جای سابق اش ساخته شود و مزاحم فرماندار یهودا و سران قوم یهود که دست اندر کار ساختن خانه خدا هستند، نشوید. بل که برای پیشرفت کار بی درنگ تمام مخارج ساختمانی را از خزانه سلطنتی، از مالیاتی که در طرف غرب رود فرات جمع آوری میشود، بپردازید. هر روز، طبق درخواست کاهنانی که در اورشلیم هستند به ایشان گندم، شراب، نمک، روغن زیتون و نیز گاو، قوچ و بره بدهید تا قربانی هایی که مورد پسند خدای آسمانی است، تقدیم نمایند و برای سلامتی پادشاه و پسرانش دعا کنند. هر که این فرمان مرا تغییر دهد، چوبه داری از تیرهای سقف خانه اش درست شود و بر آن به دار کشیده شود و خانه اش به زباله دان تبدیل گردد. هر پادشاه و هر قومی که این فرمان را تغییر دهد و خانه ی خدا را خراب کند، آن خدایی که شهر اورشلیم را برای محل خانه ی خود انتخاب کرده است، او را از بین ببرد. من داریوش این فرمان را صادر کردم، پس بدون تأخیر اجرا شود». (تورات (عهد عتیق)، عزرا، 12- 6:6)

     «سپس داریوش پادشاه، این پیام را به تمام قوم های دنیا که از نژادها و زبان های گوناگون بودند، نوشت: «با درود فراوان! بدین وسیله فرمان میدهم که هر کس در هر قسمت از قلمرو پادشاهی من که باشد باید از خدای دانیال بترسد و به او احترام بگذارد؛ زیرا او خدای زنده و جاودان است و سلطنت اش بی زوال و بی پایان می باشد. اوست که نجات می دهد و می رهاند. او معجزات و کارهای شگفت انگیز در آسمان و زمین انجام می دهد. اوست که دانیال را از چنگ شیران نجات داد.» به این ترتیب دانیال در دوران سلطنت داریوش و کورش پارسی، موفق و کامیاب بود.» (عهد عتیق،دانیال،28-25:6)


صفحه قبل 1 2 صفحه بعد

مطالب  1 تا 5 از تعداد کل 7 یافته را مشاهده میکنید!

Untitled 2
bonyan

 
 

نام حقیقی :  آرمان راست گفتار
تاریخ تولد : 1358/01/01
موقعیت : ایران - فارس - شیراز
جنسیت : مرد

 
ارسال پیام
محصولات روز






طالع بینی | فروشگاه خانه | قوانین
  bonyan.
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری